سیب سرخ حوا

 

تمام ساعتها را کوک کردم
خروس همسایه را هم قرض گرفتم
بلکه طلوع صبح فردا
بیدار کنم این بخت را
از خواب سنگین هزار ساله اش
شاید فردا
دست روزگار
یک جاده بکشد
حتی شده
یک جاده خاکی
از من
تا تو
....
شب بخیر


*پی نوشت:این آخرین سیب سرخ حوا بود،تمام شد اما نه به سادگی شروع شدنش،سیب سرخ حوا برایم حکم یک کافه کوچک کنار یک خیابان شلوغ بود و من کافه چی آن،اما چرا کافه؟برایتان میگویم:
خانم جان که رفت صندوقچه ی کُنج پستویش ماند برای من،صندوقچه خانم جان پر از دم کردنی ها و جوشانده های رنگ و وارنگ بود که فقط بویشان کافی بود برای پریدن هوش از سر،بویشان بوی تن خانم جان بود،اگر بین خودمان میماند باید بگویم هرکدامشان هم رازی داشتند با خودشان و خانم جان مثل چشمهایش مراقبشان بود،من که میگویم اصلا درمان همه دردهای دنیای کودکی هایم توی صندوقچه خانم جان بود،مثلا وقتی خُلق آقا جان تنگ میشد خانم جان میرفت سراغ یکیشان و وقتی هم گرما لُپهای من را گل می انداخت و حس و حال را از تنم میبرد میرفت سراغ یکی دیگر،حتی وقتی شیرین عاشق شد هم خانم جان برایش رفت سراغ صندوقچه و شیشه کوچکی که کهربایی رنگ بود،خلاصه که همه چیز برای همه کس توی این صندوقچه بود جز اکسیر حیات برای خود خانم جانم تا همیشه برایم بماند....
اسم خانم جانم حوا بود.... 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٩ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ توسط مینا نظرات () |

کاش میشد
مثل تمام عکسهای دو نفره
مثل تمام نامه های عاشقانه یک نفره
سوزاند تمام این خاطره ها را یک تنه
تا
نسوزانند
اینطور زیر و بم این دل را
اگر از آنها خاکستر میماند
از این
رد خون...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٦ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ توسط مینا نظرات () |

زور که نیست
عاشقانه هام
ته کشیده
به همین سادگی
دریغ از یک کلمه
اصلا کلمه کجا بود
یک حرف
نیست که نیست
خالی ام
خالی ِ خالی
حالم؟
حال متهمی که
آخرین دفاعش را
طوطی وار
قرقره میکند
سایه ی دار
افتاده
میان حیاط خاکستری
فردا صبح
نفسی میبُرد

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ توسط مینا نظرات () |

اینهمه جا
ببین
اینهمه صندلی خالی
اصلا همین زمین
چه عیب دارد
جا قحط بود؟
حتما باید مینشستی
به دل من؟
.....
حالا جات راحته؟!؟

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٢٩ساعت ٦:٥٢ ‎ب.ظ توسط مینا نظرات () |

با شوقی کودکانه
سراسیمه و نفس زنان
میگویی:
کوتاهترین شعرم را
برای تو گفته ام.
سراپا که گوش میشوم
میگویی:
مرا ببوس

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٢٧ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ توسط مینا نظرات () |

گاهی بگذار
هیچ نگویم
بگذار فقط بنشینم روبرویت
حتی دستهایت را هم نمیخواهم
بگذارشان توی جیبت که
چشمم بهشان نیفتد
لبهایت را هم جمع و جور کن که
هوایشان به سرم نزند
اما کاری به چشمهایت نداشته باش
آنها سهم من اند
تو هم هیچ نگو
بگذار بنشینم و
از سکوتت
تا لبخندت
از نگاهت
تا اخمت
طرحی بزنم
نه با رنگ
با کلام
کلامی که با "ع" شروع میشود
"ع" عین ِ عشق
"ع" عین ِ تو....

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٢۳ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ توسط مینا نظرات () |

میگوید:
سیب است ، خب
سرخ است ، قبول
اصلا تو هم باش حوا
اما آخر
چرا انقدر تلخ؟
میگویم:
ببین
ریشه هایم را میگویم
این خونابه را میبینی
تلخی سیبهای من
از زهر این خونابه است
....
دیدی حق با من بود؟
باز هم بگو نه...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٢۱ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ توسط مینا نظرات () |

حلقه توی جیبت
جای حلقه ات که جا مانده روی انگشتت
و من که داغ آن به دلم مانده
خودش که رفت
جایش هم که برود
من هم رفته ام
جای من هم
میماند روی دلت؟
حتی اگر شده
برای چند روز؟
..........
راست و دروغش را کار ندارم
فقط
نگو:نه...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۱٩ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ توسط مینا نظرات () |

میترسم
هنوز هم از تاریکی میترسم
یلدای چشمهایم
تاریکتر از تاریک است
مرا ببوس
تا صبح خواهم سوخت
چراغ از این بهتر؟
به نام من
به کام ما

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۱٧ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ توسط مینا نظرات () |

من میگویم تنهایی هم رنگ دارد هم بو هم مزه،رنگش مات است آنقدر مات که اگر در بین هزاران هم باشی نه کسی را میبینی نه دیده میشوی،بویش مثل بوی کتابهای نو و دست نخورده ای ست که دیگر از دهن افتاده اند و با همه نو بودن بوی نای کهنگی گرفته اند،اما طعمش،طعمش شور است و داغ مثل اشکهای تنوری چشمهایت.
من میگویم بچه ها با چشم دلشان میبینند نه چشم سرشان ، همین است که گاهی در جواب لبخند یک غریبه لبخند میزنند و گاه فقط نگاهش میکنند،بچه ها پشت هرچیز را میبینند،دنیای آنها بلوری ست.
من میگویم و ته ِ تَهش این میشود که وقتی پشت چراغ قرمز کلافه ایستاده ای و تنهایی روی صندلی کناری ات نشسته و با بیخیالی سیگارش را دود میکند و محل سگ نمیگذارد بودنت را، پسرک گل فروش میرود سراغ ماشین پشت سری ات و دخترک با دسته ای فال توی دستش دامنگیر شیشه ماشین تو میشود،و تو بی هیچ حرفی تسلیم و رام چشمهایت را میبندی و نیت میکنی،با تمام ته مانده اعتقاد نم کشیده ات نیت میکنی و حافظ با چشم بسته جوابت را میدهد:
ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش...بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش
تمام تنت گُر میگیرد،چراغ سبز میشود،راه می افتی،حالا حامی است که فقط میخواند:
گل مینا بخواب آروم که دیره
دیگه بدجور داره گِریَم میگیره
و تو در میانه عشقبازی اشکها با لبهایت میگویی : کم آوُردمت …...کم آوُردم.........

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۱۳ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ توسط مینا نظرات () |

این کتابهای نخوانده
کنج دل کتابخانه ام
به من میگویند
هنوز
چک لیست زندگی ام
یک تیک کم دارد
من تا پایان
یک تیک فاصله دارم
باز هم بگو نمی آیی

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۱۱ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ توسط مینا نظرات () |

نگاه کن
این همان پاهاست
همانها که تا تو را میدیدند
راه رفتن کمشان میشد
میدویدند
حالا
به زور که راه میروند هیچ
به همه ریگها هم لگد میزنند
گوشمالی لازم دارند
پاهایم بی تو

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٩ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ توسط مینا نظرات () |

ایستاده ام جلوی اینه به آرایش کردن،کت وشلوارش را پوشیده ایستاده کنار من و چنان با دقت نگاه میکند که انگار میخواهد اینکار را یاد بگیرد،نگاهش میکنم،وانمود میکند که حواسش نیست و نگاهش را متوجه نقطه ای جز چشمهای من میکند،خنده ام میگیرد اما به روی خودم نمی اورم و کارم را میکنم،فقط مانده لبهایم،نگاهم را میچرخانم اما نیست،چشمم می افتد به دستهایش،رژ لبم را میبینم که گرفته دستش و پیروزمندانه نگاهم میکند که یعنی دنبالش نگرد اینجاست.
- بدِش من
اصلا به روی خودش نمی آورد،مُچ دستم را میگیرد و همین یک قدم را چنان میکِشَدم که جا میخورم.
- بذار ببینم شاگرد خوبی بودم یا نه
چانه ام را نگه میدارد که مبادا فرار نکنم!میخواهد رژ را روی لبهایم بکشد که میزنم زیر خنده،دستش را میکِشد وآنقدر جدی اخم میکند که میترسم،سعی میکنم خودم را نگه دارم،دوباره نزدیک لبهایم می آوردش،با هر مصیبتی هست خنده ام را قورت میدهم،نگاهش دیدنی ست،داغ اما آرام،گرچه آرامشش ساختگی ست،کارش را تمام میکند
- چه طوره؟
به آینه نگاه میکنم،خوب است،او شاگرد خوبیست،اما اگر نجنبیم دیر میرسیم
- نمرت بیسته البته با ارفاقا،حالا بریم؟
- بریم؟ کجا؟دستپخت من خوردن داره،یکم تاخیر گاهی لازم که نه واجبه اصلا
و من عزا میگیرم که باید دوباره موهایم را ببندم گرچه که....

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۸ساعت ٩:٠٦ ‎ب.ظ توسط مینا نظرات () |

من و تو که این حرفها را نداریم
یعنی لازم است
هر بار که پایت را
به کوچه باغ شعرم میگذاری
اینطور شُسته رُفته و اطو کشیده باشی؟
خودت را زحمت نده جان دلم
دلبری را بس کن
جای تو محفوظ است
تو فقط بیا
حتی اگر شده
با گرمکن ورزشی ات.....

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٧ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ توسط مینا نظرات () |

لم داده روی صندلی و مدام ازطرحهای من ایراد میگیرد.
»»صد بار گفتم پرسپکتیو رو "باید" رعایت کنی.
««پرسپکتیو توی قالبهای ذهنی من نمیگنجه
»»چرا اونوقت؟
««برای اینکه من سورئال فکر میکنم!!!
اما نمیگویم که من این پرسپکتیو لعنتی را قبول ندارم،نمیگویم اصلا کی گفته که باید هرچه که دورتر است کوچکتر و کمرنگتر باشد ؟ پس چرا وقتی از من دوری پر رنگتر میشوی انگار با ذغال کشیده باشند تو را روی در و دیوار دلم،اما همینکه نزدیکم می آیی میشوی همان نقاشی آبرنگی که به دیوار اتاقم زده ام،پر از رنگهای ملایم که آرامششان من را خواب میکند؟
***
گفتم که از من نقاش در نمی آید.....

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٥ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ توسط مینا نظرات () |

بارها آزمایشش کرده ام
هربار که دیدمت
امتحانش کردم
طبق محاسبات من:
اگر من x باشم
تو هم باشی y
آنوقت است که:
سرعت تپش قلب
نسبت عکس دارد با
مسافت بین x وy
چه میکنه این فیزیک!!!

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٤ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ توسط مینا نظرات () |

سخت است
وقتی به انتظار شهابی
آسمان را زیر و رو کنی تا
آرزویت را
بدرقه راهش کنی
به امید اجابت
اما آنقدر نیاید که
آرزویت بشود
دیدن برق شهابی
اینبار بی هیچ آرزوی دیگری

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۳۱ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ توسط مینا نظرات () |

 

نه مرد من

سرت را بالا بگیر

نگاهم کن

میدانستم

میدانستم یاد داری

میان رنگها

ارغوانی را عاشقم

چه روی تابلوهای تو

چه زیر چشم من

مهم هنریست که

انگشتان تو دارد

بومش که فرقی نمیکند

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٢۸ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ توسط مینا نظرات () |

 

هرچه ماه خاموش تر شود

این ستاره ها

بیشتر به چشم می آیند

در تاریکی آسمان

اما نمیدانند

هرچقدر هم که دلبری کنند

در نبود صاحبخانه

باز هم

اسمشان ستاره است

ماه

کس دیگری ست...

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٢٦ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ توسط مینا نظرات () |

 

دو سال پیش بود،آخرین امتحان از آخرین ترم مانده بود،گفتند میتوانید بروید شهریور بیایید امتحان بدهید،گفتم بریم؟گفتی نه همین امروز میدیم و خلاص.

درس سختی نبود،اول تو تمام کردی،نگاهت کردم چشمکی زدی و لبهایت بی صدا گفتند:تموم؟

بلند شدم،تو هم راه افتادی،برگه ها را دادیم،تمام شد،سراشیبی کوچه دانشکده را که امدیم پایین گفتم:این یه تیکه راهُ پیاده بریم تا سر ونک

باشه میرسونمت خونه خودمم میرم پیش بچه ها

خب منم میام باهات

نه

میخوام بیام

کفر منو در نیار گفتم نه ینی نه

لب ورچیدم و ساکت شدم ، مچ دستم را گرفتی و از خیابان رد شدیم،شلوغ بود،خیابان،پیاده رو،بوی دود می آمد،سبز غوغا میکرد،گفته بودند قیامت میکنند اگر....

بله گفته بودیم

ما هم راه افتادیم و بُر خوردیم میان جمعیت،نگاهت کردم،چیزی شبیه خاکستر یک امید خاموش میان چشمهایت بود،بغض داشتی،بغضی از سر نفرت،با دست دیگرم بازویت را گرفتم،نگاهم کردی،مچم را بیشتر فشار دادی،خواستی بگویی خوبی، میدانستم دروغ میگویی،خوب نبودی ،حتی نتوانستی لبهایت را به زور هم که شده کش بدهی که مثلا بشود چیزی شبیه یک لبخند، دلت فریاد میخواست،نگاهم به مچبند سبزت افتاد،دلم آتش گرفت،نفهمیدم چه شد،صدای موتور می آمد و نزدیک میشد،همه میدویدند و فریاد میکشیدند،ترسیده بودم و یک کینه چند صد ساله توی دلم میجوشید،میدویدی و من هم دنبالت کشیده میشدم،پیچیدیم توی یک کوچه،صداها از دور می آمد،صدایی شبیه جیغ یک زن،ناله یک مرد،شاید هم هردو،فقط یک لحظه توانستم به پشت سرم نگاه کنم،سربازی که لباسش مثل یک زره پوش جنگی بود دنبالمان بود،به غیر از ما چهار پنج نفری به دام آن کوچه افتاده بودند،نفسم بند آمده بود، کند شدن قدمهایم همان وخوردن باتوم سرباز به پشتم همان،جیغ کشیدم،با تمام نفرتم،با تمام دردم،یک آن دیدم مثل یک پلنگ زخمی حمله بردی به طرفش تا دورش کنی از من،با تمام نایی که برایم مانده بود پیرهنت را کشیدم،التماست میکردم و زار میزدم وسعی میکردم خودم را جا بدهم بین تو و او دستهایم را روی سینه اش گذاشتم و سعی کردم کمی هلش بدهم که...

شناختمش،پسر مریم خانوم همسایه دیوار به دیوار خانم جان بود،همان که شیرین دختر عمه ام بهش میگفت علم ِ یزید بس که لاغر و دراز بود،همان که هیچوقت ندیدم قاطی پسرهای محل باشد،همان که آن موقع ها هم تنها بود،همان که ده سال پیش از آن محل رفتند،بله محمد بود.

انگار او هم من را شناخت،دستش را پایین آورد،ازمان کمی فاصله گرفت و به همان سرعتی که دنبالمان آمده بود رفت....

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٢٤ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ توسط مینا نظرات () |

 

نشسته ام توی تاکسی اما آرام و قرار ندارم ،گرما،ترافیک،عقربه های ساعت،همه روی اعصابم قدم میزنند، صفحه گوشی روشن میشود:

*کجایی خانوم؟

#10 دقیقه ی دیگه میرسم

"میرسم"را مزه مزه میکنم،چقدر کام تلخم کم داشت این شیرینی را،اما هنوز "میرسم" از گلویم پایین نرفته که متوجه سنگین تر شدن ترافیک میشوم،به سرفه می افتم،"میرسم" پرید توی گلویم.

گوشی روشن میشود:

*آلبالویی؟

آلبالویی؟!ها یادم افتاد شرط را من برده بودم،تو نتوانستی تا صبح بیدار بمانی،من ماندم،حالا مجبوری تمام اتیکتهایت را از خودت بکنی و پا به پای من بستنی یخی آلبالویی بخوری،آن هم وسط خیابان،آن هم جلوی چشم مردم،وای چه معصیتی!وا مصیبتها!مسلمانان مسلمانی ز سر گیرید!

#البته یخی ِ آلبالویی

میدانم برایت عین شکنجه است اما چاره ای نداری من بردم.این صف پشت به پشت ماشین خیال حرکت ندارد،کرایه را میدهم و پیاده میشوم،دیر شده،تو بیزاری از بد قولی،میدوم،میبینمت،دویدن مانع نمیشود تصدق نجابت نگاهت نشوم،میرسم،روبروی تو،درست در یک قدمی ات...

*کجایی پس؟ آب شدن خب...

دلخوری مثل پسر بچه ای که تیله هایی که میخواست نشان همبازی اش بدهد را گم کرده،به دستهایت نگاه میکنم که یخها آب شده اند میان تابستان دستهایت،دستهایت را میگیرم بین دستهایم،نوشیدن این یخآبها از میان انگشتان تو عالمی دارد حتی میان اینهمه نگاه غریبه،خجالت میکشی؟پس چشمهایت را ببند.....

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٢٢ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ توسط مینا نظرات () |

 

اینهمه خیال

به هیچ درد هم که نخورد

کم ِ کمش این است که

رج به رج میبافمشان

یک از زیر یکی از رو

پشت ِ این تابستان

سیاهی زمستان

منتظر پا به پا میکند

...

شال میخواهی یا دستکش؟

جوراب بهتر نیست؟

اما

با رنگشان چه کنم؟

به تو می آید

رنگ خیالهای من؟

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٢۱ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ توسط مینا نظرات () |

 

در بودنت

بی قرارم

نبودنهای مستقبلت را

که آغوش باز کرده اند

به استقبالم

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٢٠ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ توسط مینا نظرات () |

 

این فاصله ها

قامت نماز را هم میشکنند

کمر ِ من که جای خود دارد

بیا و مردی کن

به رکوعم رضایت بده

سجده ام را نخواه

نخواه به پای ِ

این جاده های دوره گرد بیفتم

به التماس تو

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۱۸ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ توسط مینا نظرات () |

 

آن تابستان دور، خانه خانم جان، صلاة ظهر، پشت بام، قفس کفترهای خان دایی، تو، من،یادت هست؟گفتی:

» ببین اینو،دایی میگه جَلدش کرده

«جَلد چیه؟

» یَنی هرجا بره دوباره بر میگرده همینجا

«چرا خُب ؟

»من چه میدونم،خب اینجا خونَشه دیگه

« یَنی مثل آدماس؟

»آره دیگه

.....

حالا از تمام آن روزها فقط پری مانده لای دفترم که هنوز دو تا نشده،من هم دستِ آخرکفتر باز نشدم اما خاطره باز قهاری شدم تمام خیالهایم هم جلد بام دلم اند،میپرانمشان،میروند،میچرخند،گاه هم روی بامی مینشینند،اما بر میگردند،آخرش بر میگردند روی بام دلم، راستی، مگر نمیگفتی جَلد یعنی رفتن اما بازگشتن؟مگر نمیگفتی جَلد یعنی مثل آدمها؟خب آدم باش دیگر...

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۱٦ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ توسط مینا نظرات () |

 

من پُر از دیوانگی ام

شاید به اندازه یک دارالمجانین

اصلا همین است که

کتفهایت را

کلاویه میبینم و

سمفونی ِ خواستنت را

با پنجه های نیازم

مینوازم

.....

قلقلکی که نیستی؟

نه؟

خوب است...

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۱٥ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ توسط مینا نظرات () |

 

 

طبق معمول این چند روز بینی ام خون آمده بود،خیلی،تمام تنم را رخوت غریبی در خود بلعیده بود و پلکهایم به اندازه تمام این یک سال درد سنگین بودند و تو،تو بی امان داشتی میگفتی و من را بسته بودی به رگبار داد و بیدادهای گاه و بی گاهت، گوشی ام مدام روشن و خاموش میشد و متن تازه ای از فریاد هایت را در سکوت اتاقم حواله روح خسته و تن بیمارم میکرد و من را نایی نبود حتی برای اینکه دستهایم را سپر چشمها و گوشهایم کنم.نمیدانم چه شد،چه شد که گفتم حالم خوب نیست و از تو فقط سکوت خواستم، شاید برای طاقت من هم نقطه انتهایی هست و من در آن لحظه به نقطه آخرم رسیده بودم،نمیدانم بر تو چه گذشت که به دقیقه نرسیده زنگ زدی،یک لحظه سکوت و بعد:

*اگه بلایی سرِ تو بیاد من  ...  چی کار کنم؟

صدایت شکست در فاصله این سه نقطه،شاید هم تو شکستی،اینبار لرزش شانه هایت نبود که خبری از چشمهایت به من بدهد وقتی پشت به من میکنی،اینبار تنها صدای هق هق تلخی بود که حاضر بودم بمیرم اما نشنومشان.

طفلک من،مهربان ِ نامهربانم،آرام بگیر،عشق همین چیزهای ساده است،عشق همین است که فراموش کنی اصلا چرا داشتی رج به رج گلایه هایت را به هم میبافتی،عشق همین سه نقطه ای است که با بغض پُرَش میکنی،عشق همین" تو" و"من" ِ پُر رنگیست که بی هم "کاسه ی چه کنم چه کنم" به دست میگیرند،عشق همین شکستن است در فاصله ای که تنها با نقطه های ممتد پُر میشوند،عشق تمام اینهاست و باقی همه بهانه ، آرام بگیرجان دلم.

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۱۳ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ توسط مینا نظرات () |

 

باد هم شوخی اش گرفته

در میزند اما

از پنجره سَرَک میکشد توی اتاقم

یعنی نمیداند

گوش به زنگ و

چشم به راه توام؟

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۱۱ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ توسط مینا نظرات () |

 

کاش میشد

هرچه که دردآور است

هرچه که تلخ است

هرچه آه ِ کِشدار است را

یک مهر ِ "باطل شد" بزنیم و

حواله اش کنیم به بایگانی گذشته

کاش امروز

فردای بهتری باشد

کاش...

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٩ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ توسط مینا نظرات () |

 

برو

رفتنت را باکی نیست

دسته کلید ِ خانه توی جیبت

یعنی

برمیگردی

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۸ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ توسط مینا نظرات () |

باید فکری کنم

فکری کنم به حال این چشمها که

سقفشان چکه میکند

همینطور پیش برود

دلم را آب میبرد

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٦ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ توسط مینا نظرات () |

 

باشد

اصلا هرچه تو میگویی قبول

تو اصلا دلتنگ من نبودی

اما

این ته ریشهای چند روزه

این موهای از قواره در آمده

این چشمهای حریص خواب را

کاش میتوانستی پنهان کنی

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٤ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ توسط مینا نظرات () |

 

میان اینهمه سبزی

تنها تویی که زردی ، خاتون بزرگ

اما هنوز

هنوز که هنوز ِ

زیبا تویی

بیا

بیا کنار من

بیا کنار من روی این نیمکت چوبی بنشین

بنشین تا با هم

عشق بازی بهار با شکوفه ها را

تماشا کنیم

بیا

بیا کنار من روی این نیمکت چوبی بنشین

بنشین و بگو

راز بلندترین چین پیشانی ات را

بگذار امروز که دیروز توام

راوی ِ

قصه غصه هایت باشم

برایم بگو

از نگاههایی که

 به رد پایت گره میخورد

از دانه های عرقی که

 بر پیشانی ها نشاندی

از نگاههای پنهانی از پس ِ

پرده های تور ِ همیشه رازدار

بگو

برایم بگو

سکوت امروزت

تاوان ِ کدام فریاد است؟

....

اما نه

تو را به نقره های گیسوانت قسم  

این کاغذ مچاله شده میان دستانت را

نشان ِ من ِ دیوانه نده

نه

نگو بانو:

دخترم؟من گم شدم ، این آدرسو میشناسی؟

 

 

*اینکه این پست تکراری است را میدانم اما اتفاقی که باعث نگارش ان شد آنقدر خط عمیقی به دلم انداخت که برای یاد کردن از تمام بزرگواری های موجود نازنینی مثل مادر دلم میخواهد از همین پست به چشم شما تکراری استفاده کنم.دستت رو میبوسم مامان قشنگم

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۳ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ توسط مینا نظرات () |

 

بگو

هرچه دوست داری بگو

اصلا من حسودم ، خب که چه؟

من طاقت ندارم

طاقت ندارم ببینم باد

این چنین آشفته و حریص

با پیرهن تو

سالسا میرقصد

اصلا ببینم

این خشک کن ِ گوشه اتاقت

پس برای چیست؟!

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٢ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ توسط مینا نظرات () |

 

نه دیگر

اصلا چه عیب دارد

جای انگشتهایت روی میز

تو نیستی

اما من هنوز

هنوز هر صبح

سر انگشتهایت را میبوسم

گرچه که لبهام

طعم خاک میگیرد

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۳۱ساعت ۸:۳٥ ‎ق.ظ توسط مینا نظرات () |

 

سیگار که کنج لبم مینشیند

آه میکشم

دود میکند

آتش میگیرد

سوز ِ دل شنیده ای؟

یعنی این.

حیف که این سیگار

حرف دلم را فهمید و گُر گرفت

اما تو

نه

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٢٩ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ توسط مینا نظرات () |

 

عجیب است

پشت سرت که می ایستم

میگویم:

میرود

روبرویت که می ایستم

میگویم:

می آید

میبینی؟

زبان پاهایت را نمیدانم

تو بگو برایم

شعر قدمهایت را

اما

راست بگو

راست

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٢٧ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ توسط مینا نظرات () |

 

آخ از تو

آخ از این کوچه درختی  ِ

حوالی خانه ات

از کجا معلوم؟

شاید وقتی از این کوچه میگذشتی

دستی کشیده باشی

بر تنشان

نگاهی کرده باشی

به برگهایشان

اصلا شاید

تکیه داده باشی به تن ِ

خوش شانس ترینشان

.......

دست میکشم بر تن ِ

تک تکشان شاید

دستم بسوزد

حرف میزنم باشان

بلکه یک کدام

با لهجه تو صدایم کند

بو میکشمشان شاید

عطر آشنایی بپیچد میان خاطراتم

.........

هرچه پیش میروم

حسرتم بیشتر میشود

اُمیدم کمتر

آنها هم نشانی ندارند

از "تو" ی من

......

بی انصاف

من را ندیدی به دَرَک

نگاهی خرج این درختها کن

من را

بوی نگاهت بس میشود

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٢٥ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ توسط مینا نظرات () |

 

" آمد و شد "

دو فعل اند که

با یک "واو"

دستهای هم را گرفته اند

حتی

در کلام هم

جایی

برای " ماندن " نیست

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٢٤ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ توسط مینا نظرات () |

مینشینی زل میزنی به روزنامه،مینشینم زل میزنم به سطرهای بی رنگ کاغذ ننوشته ام که باید پُر باشد و نیست،زیر چشمی نگاهت میکنم،با تو که نمیشود حرف زد با خودم حرف میزنم،بلند بلند نه،توی دلم،بشقاب میوه را گذاشته ام دم ِ دستت، پرتقال دوست داری میدانم،گذاشتم برایت،میدانم خسته ای،بازمعلوم نیست کدام شاگردت چی نوشته میان انشایش،اصلا تقصیرتوست،با آن موضوع انشا دادنت،"اگر من خدا بودم"،خوش به حال خودم که زبان آمریکای جهاندار را یاد بچه های مردم میدهم و کلی هم کیف میکنم از لهجه های مَندَراوُردی شان،لعنت به این قهر و بد اخمی های تو،تقصیر من است که این ماسماسک باطری اش مثل قلب من نیمسوز است؟دلم دارد پَرپَر میزند که بیایم کنارت،نمیشود،جرئت ندارم ، مثل انبار باروت شده ای،لعنت به آن روزنامه که معلوم نیست باز چه دروغهایی سر ِ هم کرده که هوش از سرت پرانده،انقدر با آن چاقو بازی نکن پوست بکن،آخخخخخخخخخ،گفتم میوه را پوست بکن نه دستت را،نفسم میگیرد،به دَرَک که قهری،یک مشت دستمال به قول خودت کاهی میکشم بیرون وپایین پایت مینشینم و انگشتت را بین دستمالها فشار میدهم،نگاهم میکنی،فشار میدهم،.میخواهم نگاهت نکنم نمیتوانم،شیطنت کنج لبهایت موج میزند و لبخندی میسازد که حرصم میگیرد و رو بر میگردانم و باز بی امان تویی که میخندی.

**دیگه گوشیتو خاموش نمیکنیا....

آنقدر انگشتت را فشار داده ام که دستم از حس افتاده،از ریسه رفتنت به شک می افتم دستم را باز میکنم و...

از خون خبری نیست!!!

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٢٢ساعت ٥:۳٢ ‎ب.ظ توسط مینا نظرات () |

 

بیا تنهایی را ترجمه کنیم

من میگویم

تنهایی دستهای من است که وقتی

دو لنگه دست را میبیند

که یکی زنانه

یکی مردانه

در هم گره خورده اند

خودش را ته جیبهایم مچاله میکند و

سرِ انگشتانم را گرم میکند

با انگشترِ بی انگشت ِ ته ِ جیبم

بلکه یادشان برود

دردِ داغ ِ بوسه بر تنشان را

....

حالا تو بگو

 

*پ.ن: اخبار رسیده حاکی از این است که " عاشقانه ای در سکوت"سر از face book در آورده گرچه که خود بنده هنوز شهروند فیض بوکستان نشده ام!اما تشکر میکنم از دوست بی نام و نشانی که با ذکر منبع این نقل قول را انجام دادند.

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٢۱ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ توسط مینا نظرات () |

رادیو میگوید:

"آمار تصادفات خیلی بالاست"

پس چرا من

تصادفا هم تو را

نمیبینم؟

باز هم آمار دروغ؟!

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۱٩ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ توسط مینا نظرات () |

 

خانم جان حق داشت

"پیشونی منو کجا میشونی؟"

آینه جیبی ام را به روی پیشانی ام میگیرم و

خط به خطش را

مشق میکنم

تمام شب پیشانی ام را رونویسی میکنم

.....

کتاب تازه ام  حاضر است

داغ و تنوری

هم راز خطهای پای چشمم را دارد

هم رمز رنگ پریده گونه هایم را

راستی

از تارهای نقره میان موهایم هم

رونویسی کرده ام برایتان

....

تا از دهن نیفتاده

بسم الله

کمی بغض با سس make up

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۱٧ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ توسط مینا نظرات () |

 

ما لباسهایمان را کنار هم آویزان میکنیم، شال من،کت تو،عاشقانه ساکتی در رختکن خانه ما بر پاست،گاهی پر شال من روی شانه کت توست،گاهی آستین کت تو زیر شال من پنهان میشود ،آنها هم انگار گاهی حرفشان میشود،گاهی شال من روی زمین مینشیند،گاهی کت تو،بعد هم نمیدانم کدامشان دلش بی طاقت میشود که تا سر میرسم که زیر بازویشان را بگیرم و از زمین بلندشان کنم  میبینم یا کت تو شال من را از پشت بغل گرفته یا شال من سر به شانه کت تو گذاشته و چیزی زیر گوشش میخواند و خلاصه هردو باز همسایه نفس به نفس  شده اند...

حکایت من با تو هم شبیه آنهاست،من دیده ام تو را وقتی که قهرت میکنم مثل طفل مادر گم کرده ای سراغ چادر نمازم میروی و در آغوشش میخوابی،تو ندیده ای من را وقتی که قهرم میکنی پیرهنت را میپوشم و بوی آغوشت خوابم میکند،ما دیده ایم هم را وقتی تو چادر نماز من را و من پیرهن تو را به دست جارختی پیر خانه میسپاریم و آنجاست که نگاهی و لبخندی وبوسه ای و آغوشی و شیرینی آشتی که من با لبهای تو و تو از لبهای من میچشی...

پیرهنت را نمیخواهی حرفی نیست چادرم را بیاور،کم مانده نمازم قضا شود،من و جارختی خانه منتظریم....

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۱٤ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ توسط مینا نظرات () |

 

من

سجده شکر به جا می آورم بر خاک

روزی که لبهایم

به آستان بوسه گاه تو برسد

من

طواف خواهم کرد

هزار هزار بار

به دور سرت

من

دخیل خواهم بست

با بلندترین تار مویم

به ضریح دستانت

فقط اگر بطلبی

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۱۳ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ توسط مینا نظرات () |

Design By : Night Melody